#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_248
عزت برگشت ! با اینکه لاغر شده بود اما کاملا مشخص بود که پاک شده و
دیگر در گیر آن مواد خانه خراب کن و آبرو بر نیست ! قامتش هر چند از
اول تقریبا راست بود بهتر از قبل شده بود... شاید حالا می شد بچه ها او
. را پدر بدانند ! اگر همینگونه می ماند
بچه ها با حضور او ساکت و بی صدا گوشه ای در خود فرو رفته بودند که
او با آن محبت کمرنگی که خرجشان کرد دلهای کوچک بی کینه شان را
آرامش داد.. آن ها را به خود فرا خواند ... در آغوش گرفت و بوسید
..عزت هم از این کارها بلد بود ؟ بلد بود برایشان خرج کند آن محبتی را که
حقشان بود ؟؟
در این میان خوشحالی مادر برایم قابل درک نبود ... او با آن همه بدی که
دیده بود شکنجه ای که شده بود چطور می توانست خوشحال باشد از
حضور چنین مردی ؟
نمی دانم.. شایدنباید قضاوت کنم شخصی را که جای او زندگی نکرده ام
...ممکن بود من هم اگر در موقعیت او باشم با آن بچه های قد و نیم قد
که به شدت به حضور پدر ؛ پدری سالم نیاز دارند ؛ از حضور عزت آن هم با
.... شرایط جدیدش همینقدر خوشحال می شدم و ابراز شادمانی می کردم
نگاهش با من همچنان غیر دوستانه بود .. همچنان مرا سرباز زندگی خود
َتر با من دشمن بود ! و این
romangram.com | @romangram_com