#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_245

. بهت که در چشمانش نشست مرا به خنده ای بی اختیار واداشت

مثل همیشه تاثیر خنده ام را دیدم این بار نه بر لبانش که در نگاهش !

. خنده اش را مهار کرده بود .. حتی می شد گفت اخم هم دارد

... ــ دست بلند کردن روی عطا عواقب خیلی بدی داره

... خنده ام را جمع کردم : بلوف ! ما که چیزی ندیدیم

! یک محبت عمیق و واضح : آخه تو فرق می کنی ... تو عشق عطایی

حس اینکه گونه هایم رنگ گرفته باعث شد نگاهم را بردارم و برگردم : رو

هم نمیشه بهت داد ؟

لب پنجره نشست : نیستی ؟

... ــ بس کن خواهش می کنم .. برو به کارت برس

ــ چرا هم منو می خوای هم پسم می زنی ؟

! به سمت در رفتم : این تصور توئه

از اتاق خارج شدم اما او همچنان بر جای ماند : چرا احساسی که به من

داری رو انکار می کنی ؟

داشت کلافه ام می کرد .. سوال هایی را از من می پرسید که از جواب

! دادنش برای خودم هم طفره می رفتم

. لب حوض نشستم : تو این اشتباه نمون ... به جایی نمی رسی

! ــ برام مهم نیست احساست چیه ! مهم احساسیه که من بهت دارم


romangram.com | @romangram_com