#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_244

داده بود نگاه کردم و با گوشی به شانه ی چپش زدم برگشت و نگاه

دلخورش را در چشمانم ریخت... با خودم که دیگر تعارف نداشتم... دلم

! آشتی می خواست ! کمی نرمش در مقابل او به جایی بر نمی خورد

گوشی را به طرفش گرفتم دست پیش آورد که بگیرد آن را عقب کشیدم :

ببینم شما با ما قهری ؟

... نگاهش به آنی به شیطنت نشست

... ــ آشتی بودیم چه گلی به سرمون زدی که الان بخوایم قهرم بکنیم

خنده ام گرفت : پس این ناز و عشوه های شتری واسه چیه ؟

.... اخم کرد : عمه ت ناز و عشوه ی شتری می یاد بچه پررو

عمه نداشتم . بدم هم نیامد . دلم کمی کل کل می خواست.. البته اگر به

. دعوا نمی کشید

! ــ خلاصه اینکه خریدار نداره ... گفته باشم

... نگاهش را از چهره ام نمی گرفت

ــ یه چیزی بگو خودمون ندونیم ! اینکه فقط خواجه شیرازی ازش خبر

! نداره

! دلخور بود .. خیلی زیاد

ــ با این حال حاضرم ازت عذر خواهی کنم ... آخه بچه که زدن نداشت که

! من زدم


romangram.com | @romangram_com