#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_243

ــ گوشیت چرا خاموشه دختر ؟ می دونی چند بار تماس گرفتم ؟

... ــ نمی دونستم حتما شارژ نداشته... فراموش کردم که

به میان حرفم آمد : من خونه ی داییتم ... تولد مهساست ... داییت اومد

... ما رو با خودش برد ... تو هم آماده شو با عطا بیا اینجا

برگشتم و به عطا که خیره ام شده بود نگاهم کردم به سرعت نگاه گرفت

گفتم : اول که من خیلی خسته م و حوصله ی شلوغی هم ندارم ... دوم

. اینکه اگه می خواستم بیام هم خودم می تونستم لازم به بادیگارد نبود

فشار فکش بر هم عضلات چهره اش را منقبض کرد اما پشت به من ایستاد

. و حرفی نزد

ــ یعنی نمی خوای بیای ؟

. ــ نه .. می خوام بخوابم از طرف من عذر خواهی کنید

.. ــ اما داییت دلخور میشه ها

ــ مامان خسته م ... نا ندارم دوباره آماده بشم و پاشم بیام اونجا .. تازه

... اونم با اون اقوام خاله زنکی که ما داریم

ــ خیلی خب باشه.. واسه من نمی خواد منبر بری.. تازه اونم با غیبت بقیه

. !یه چیزی بخور بگیر بخواب

. ــ باشه ... خوش بگذره بهتون

وقتی خداحافظی و تماس را قطع کرد به او که به دیوار کنار پنجره تکیه


romangram.com | @romangram_com