#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_242

بی آنکه حرفی بزنم به سمت اتاقم رفتم . نگاِه بی اختیارم از پنجره و ورای

پرده ی نه چندان ضخیم به سوی او کشیده شد ... سه رخش را می دیدم

..اخم داشت ... لابد برای اینکه سلام نگفته بودم و مثل خودش برخورد

! کرده بودم

مقنعه ام را برداشتم و لباسم را عوض کردم ... مادر حتما با بچه ها به

مسجد رفته بود . صدای زنگ گوشی او که بلند شد گوشهای من بی توجه

. به همه ی سعیم برای بی خیالی تیز شد

ــ سلام زن دادش ... آره . تازه اومده ... چشم ... گوشی می دم خودتون

... بهش بگید

خیلی کنجکاو شده بودم که مادر چه می گوید ... بر خاست و به طرف

اتاق آمد خودم را به آویختن لباس هایم به جالباسی مشغول کردم که تقه

ای به پنجره ی باز اتاق زد و گوشی اش را از زیر پرده به درون فرستاد . از

! این حرکتش خنده ام گرفت.. ظاهرا خیلی قهر بود

پرده را پس زدم و به قیافه ی در هم و اخم آلودش نگاه کردم : چیه این ؟

. رو گرفت : کارت دارن

برداشتم : الو ؟

ــ ریحانه جان ؟

ــ سلام مامان ... کجایین ؟


romangram.com | @romangram_com