#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_241
... سنگین بود... حرفها در خود داشت ... اما من
بی حرف با اخمی پررنگ عقب رفت ، چرخید و به سمت در به راه افتاد
! دهان باز کردم اما هیچ کلامی به ذهن و دهانم نیامد.. هیچ
فقط بوی خوش حضورش ماند و من و یک دنیا پشیمانی !! من چه
! کردم
از فردای آن روز رفتار دیگری پیش گرفت . یک نوع کم محلی ... حتی
پاسخ سلامم را هم نمی داد و نگاهش را هم دریغ می کرد . هرچند طبیعتا
باید از این موضوع خوشحال می شدم اما دلم گرفته بود . همین که می
دیدمش دوست داشتم مثل همیشه مورد توجهش باشم و با آن نگاه و
لبخند که دریافته بودم خاِص خودم هست پذیرای وجودم باشد اما ...
دلش را شکسته بودم . عذاب وجدانی آزار دهنده به جانم افتاده بود اما به
هیچ وجه اجازه نمی دادم در ظاهر یا رفتارم در مقابل او نمودار شود .
همان بودم که بودم ، حتی سرد تر و بی تفاوت تر و فقط درونم بود که بی
. قرار شده بود
تازه به خانه رسیده بودم و متوجه شدم که جز او هیچ کس در خانه نیست
.لب تخت نشسته بود و با گوشی همراهش مشغول بود با ورودم سر بلند
کرد و نگاهی گذرا انداخت و پیش از اینکه سلام کنم دوباره نگاه گرفت و
. به کارش ادامه داد
romangram.com | @romangram_com