#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_240
! دلیِ
منی که بخوای بابت رفت و
ــ هیچ غلطی نمی تونی بکنی.. مگه تو کیِ
... اومد من
خونسردیش را به چهره برگرداند : چقدر خوشت میاد از این سوال .. یا
... نه... نکنه از شنیدن جوابش
دهانم را با این کلام بست ... لبخندش اعصابم را می خراشید و بدتر از
آن ابرویی که بالا انداخت و ادامه داد : بگم برات یا اینکه به جا اوردی ؟
خودم را جمع و جور کردم : آره به جا آوردم ... یه آدِم اعتماد به سقِف
هرزه که هر از یه مدتی هوا برش می داره که چه خبره ... خودشو
....... آقابالاسر ما می دونه ... باید بگم از این خبرا نیست
این بار او بود که عصبی شد با گامی بلند به درون آمد و خودش را به
من رساند بلافاصله مقابلش ایستادم : بهم دست بزنی آبروی نداشته تو
. میریزم
از تهدید من نمی ترسید.. زد .. خیلی ام محکم زد ... لبهایم بی حس شد
...به خودم جرات دادم ... من هم سیلی زدم ... آنقدر محکم که دستم به
سوزش افتاد و نگاهش آنقدر ناباوری در خود داشت که خودم هم از کاری
که کرده بودم به حیرت افتادم ... گامی به عقب برداشتم . نگاهش خیلی
romangram.com | @romangram_com