#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_239

برگردم مرض داری که وانمود می کنی ازم بدت میاد ؟؟ با دست پس می

زنی با پا پیش می کشی ؟؟

خیلی دوست داشتم بلند شوم و جوابش را بدهم اما باز هم به سکوت

. پر از حرصم ادامه دادم

! ــ حالا من اومدم .. راحت بگیر بخواب

صدای پوزخندش بر روانم چنگ کشید . دیگر نمی توانستم سکوت کنم

! پتو را پس زدم : واسه خودت یه نوشابه باز کن

شانه ای را که از چهار چوب در جدا می کرد که برود دوباره به آن تکیه

داد . ادامه دادم : کی گفته من منتظر جنابعالی بودم ؟

ــ پس حتما داشتی تو تاریکی درس می خوندی ؟

پوزخندش بد روی اعصابم بود : بیدار بودم چون به فکر بدبختی های

خودمو خانوادم بودم ... الانم صدا شنیدم از ترسم نگاه کردم ببینم کیه

! ...این خونه مرد نداره که

حرف هایم بی خود بود و خود این را بهتر از هر کس می دانستم ! اما

! برای کم کردن روی او بر زبان می آوردم

نده تر از دهنت حرف نزن ... دقِ

اخم بر چهره نشاند : ببین نصف شبی گُ

عصرم ازت دارم بد تلافی می کنما


romangram.com | @romangram_com