#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_238

!! بودم تا ساعت دو

. آنقدر پهلو به پهلو شده بودم که دوست داشتم به حال خودم زار بزنم

و بیشتر از خودم از دست او کلافه بودم ... چرا نمی آمد ؟ و چقدر بر

خودم خشم می گرفتم هر بار این سوال در ذهنم مکرر پرسیده می شد و

بیچاره او که هر چه از دهانم بیرون می آمد در ذهنم نثارش می کردم ....

مسخره بود که چشم انتظار کسی باشم که چشم دیدنش را نداشتم و ندارم

و نخواهم داشت . اما دلم دیوانه و شوریده شده بود و از من کاری بر نمی

. آمد

همین که صدای چرخش کلید به گوشم رسید بی اراده نشستم و از

!! گوشه ی پنجره سر کشیدم ... خودش بود ... چه تیپی هم زده بود

با اولین قدمش به درون حیاط نگاهی به اتاق من روانه کرد که فورا

خودم را پس کشیدم تا مبادا مرا ببیند اما با حرکتی که کردم پرده آشکارا

رقصید . و چقدر حرص خوردم ! با شنیدن گامهایی که به اتاقم نزدیک می

. شد پتو را سرکش کردم و خودم را به خواب زدم

... ــ فکر می کردم تا الان خواب باشی دیگه

! قلبم تند تند می کوبید پس متوجه شده بود

... ــ داشتم باهات راه می اومدم ... اما همه چیو خراب کردی لعنتی

سکوتم را که دید ادامه داد : تو که تا این وقت شب منتظر می مونی


romangram.com | @romangram_com