#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_237

دوست داشتم قبل از آمدن عطا بخوابم . هیچ حوصله ی بحث و جدل

. با او را نداشتم

پس از نماز بود که بچه ها برگشتند ... چهره شان از خوشی می

درخشید و بر لبهایشان خنده بود ... به تازگی قبل از نماز به کلاس های

رایگانی که مسجد برای آموزش بچه های محل ترتیب داده بود می رفتند و

از یاد گیری در زمینه های مختلف لذت میبردند و دیدن خوشحالیشان برای

من به دنیا می ارزید ! و مدام با خودم خطاب به آن ها تکرار می کردم "

من شما رو به این حال رها نمی کنم .. من بهتون پرو بال پرواز می دم ...

" بهم فرصت بدید

بدون حضور عطا و رها شام خوردیم ... من نپرسیدم که عطا چرا نیست

...مادر هم حرفی نزد اما از نیامدنش مطلع بود که بی حضور او بساط

. شام را چید

پس از آن به اتاقم رفتم ... فکر می کردم با آن همه خستگی بی تامل به

خواب خواهم رفت اما نشد ... همه ی فکرم این بود که کجاست ؟ می

خواست مرا کجا ببرد ؟

البته به خودم نهیب می زدم که چه اهمیتی دارد ... دیده ای ؟ گاهی

َشت به خودت هم که جز حرف حساب نمی زنی بده کار نیست ! بیدار

گو


romangram.com | @romangram_com