#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_236
دستهایش را با گوشه ی پیش بند سفیدش خشک کرد... آن همه امید
! جایش را به ... نا امیدی که نه ... اما مردد شد به آن همه خوش بینی
ــ چی بگم مادر ؟ از اون که هر کار بگی بر میاد ! فقط می خواستم
خوشحالش کنم و این مدتی که سختی کشیده رو از دلش در بیارم و
. امیدوارش کنم .. تا بفهمه که وضعیت جدیدش چقدر برای ما ارزش داره
به او نزدیک شدم . صورت مهربانش بوسیدن داشت : قربون تو مامان
مهربونم برم ... می تونیم ازش یه استقبال درست و حسابی بکنیم ...
مهمونی بدیم با یه عالمه غذای خوشمزه اما فقط خودمون باشیم تا اگر
. بعدا اتفاقی افتاد دیگه شرمنده ی روی فامیل نباشیم
این بار تبسم کرد هرچند کم جان اما دل مرا خوش کرد . از من نرنجیده
بود ! با این حال حس کردم باز هم به فکر کردن نیاز دارد . تنهایش گذاشتم
.
به سمت اتاق می رفتم و در همان حال گفتم به رضا گفتی زود برگردن
خونه ؟
ــ آره مادر ... خودشونم می ترسن زیاد تو کوچه بمونن.. اما خیالم
. راحته که مهدی همراهشونه
وارد اتاق شدم . لباس هایم را عوض کردم.. با آن پیاده روی طولانی
. چقدر خسته بودم
romangram.com | @romangram_com