#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_235

. به خودم آمدم : نه مادر .. یه لحظه فکرم مشغول شد به رها

... ــ می گم چند روز دیگه عزت داره بر می گرده ... پاِک پاک

! پاِک پاک ؟؟ مطمئن بود ؟ من که نبودم

بی تفاوت گفتم : دقیقا میشه کی ؟

رحیمی داشت با آن همه شکنجه

خوشحال بود از این بازگشت ! چه دلِ

! ای که از جانب او دیده بود

ــ میشه سه شنبه هفته ی آینده .... می خوام یه مهمونی کوچیک بگیرم

... براش ... دایی و

هیچ به مذاقم خوش نیومد : عجبا... شما مطمئنین که عزت ارزش این

کارو داره ؟ می دونید که دو روز دیگه باعث سرافکندگیتون نمیشه ؟

شیر آب را بست و با تردید به طرفم برگشت ... دلش را شکسته بودم ؟

لعنت بر من ! اما من فقط می خواستم او در مقابل فامیلش بار دیگر توسط

! عزت سکه ی یک پول نشود .. به خاطر خودش بود که گفتم

ــ نظرت اینه ؟

ــ خب ...نمی خواستم ناراحتتون کنم و تو دلتونو خالی ... ولی ...

خودتون بهتر از من میشناسیدش... امکانش هست پاک برگرده اما همون

روز دوباره بره سراغش.. نیست ؟


romangram.com | @romangram_com