#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_234

لبخندش چقدر دوست داشتنی بود : سلام به روی ماهت مادر ... زود

! اومدی

نگاهی به ساعت انداختم ... چند دقیقه زودتر از همیشه .. اما خب مادر

! بود دیگر

... ــ آره کارم زود تموم شد .. مطب خلوت بود امروز

نگاهی به اطراف انداختم : چه خبر ؟ بچه ها نیستن ؟

ــ طاها و رضا با مهدی ) منظورش پسر همسایه بود که قدری از آنان

. بزرگتر بود ( رفتن مسجد ... رها هم خوابیده

تعجب کردم : خواب چه موقعست ؟

دوباره مشغول شستن ظرف ها شد : بچه ست دیگه ... امروز با خودم

برده بودمش.. صاحبخونه یه دختر همسن اون داشت خیلی با هم بازی

. کردن ... تا اومدیم گرفت خوابید

... رهای بیچاره ی من ... یعنی متوجه فرق زندگی

دلم باز هم گرفت "

خودش با آن دختر شده ؟؟ ... فهمیده که مادر او از صبح دستور داده و

.... مادر خودش

"

ــ شنیدی چی گفتم ؟


romangram.com | @romangram_com