#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_231
نیاوردم اما از اینکه او مرا به عنوان یک دختر فقیر با وضع مالی خیلی
ضعیف بشناسد حس بدی به من داد . پکر شدم ... از کتابخانه بیرون زدم
در حالی که غرق خیال بافی شدم .... خیال یک زندگی مرفه ... یک زندگی
! بدور از ترحم و دلسوزی دیگران از سر نداری
با لرزش گوشیم آن را از جیبم بیرون آوردم و نگاهی به آن انداختم . هم او
. بود که حدس می زدم
... جواب ندادم
تازه به خودم آمده بودم و خستگی را در پاهایم به شدت حس می کردم .
دوست داشتم کمی بنشینم و خستگی در کنم . به سمت ایستگاه اتوبوس
. رفتم .... تا آمدن اتوبوس دقایقی مانده بود
روی نیمکت ؛ کمی آنسوتر از پیرمردی که حواسش به رادیو قدیمی اش بود
نشستم ... آوای چنگ و تاری که نواخته می شد روح را می نوازید ... به
یاد مادر افتادم او هم رادیوی قدیمی اش را خیلی دوست داشت ... اما
خیلی وقت بود که فرصت نکرده بود از ان استفاده کند ... بی نوا شبها از
. فرط خستگی سرش به متکا نرسیده بود بیهوش می شد
تا آمدن عزت چند روز دیگر باقی مانده بود ... وقتی به بازگشتش فکر می
.... کردم نوعی دلهره به جانم می افتاد ... اگر می آمد و دوباره روز از نو
رسیدن اتوبوس مرا از افکارم جدا کرد برخاستم ... باید فکری هم برای
romangram.com | @romangram_com