#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_230
شانسم آن روز مطب خلوت بود و می توانستم زودتر از آنجا بروم . به
محض اینکه خانوم دکتر اجازه ی رفتن داد وسایلم را جمع کردم و به راه
افتادم . باید می فهمید که همیشه هم نمی تواند خواسته هایش را به من
. تحمیل کند
راه کتاب خانه را درپیش گرفتم ... مدتها بود به فکر خرید یک کتاب بودم
و به اندازه ی کافی پول نداشتم و آن روز با توجه به فرصتی که داشتم و
. پولی که بلاخره کنار گذاشته بودم بهترین موقعیت بود
با ورودم به کتابخانه موجی از آرامش وجودم را گرفت ... فضای آنجا
بسیار مطبوع و جدا از فضای پر هیاهوی بیرون بود . به سوی آقای
حسینی رفتم با نگاه اول مرا شناخت و لبهایش به تبسم گشوده شد و
. پاسخ سلامم را با محبت داد
نام کتاب مورد نظر را گفتم و او مرا به سمت قفسه ی کتاب ها راهنمایی
. کرد
با دیدن کتاب لبخندی بر لبم نشست . یا بهتر بگویم ذوق زده شدم .
. مخصوصا که از در آمد خودم آن را می خریدم
به هنگام پرداخت آقای حسینی بی آنکه در خواست کنم مبلغ قابل توجهی
به من تخفیف داد ، شاید اگر هر کس جای من بود خوشحال می شد اما من
...نمی خواستم . این نوع ترحم ها را نمی خواستم . هر چد به روی خود
romangram.com | @romangram_com