#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_229

دو روز باقی مانده بیشتر از قبل خوش گذشت . عطا زیاد سر به سرم نمی

گذاشت اگر هم شوخی اش گل می کرد پا را فرا تر از حد معمول نمی

. گذاشت

هیچ وقت فکر نمی کردم یک مسافرت چند روزه اینقدر حال و هوایم را

عوض کند و سرحالم بیاورد ... مخصوصا مسافرت با عطا . هرچند در

کشاکش نبرد عقل و احساس درگیر بودم اما چون خودم سمت عقل را می

گرفتم زیاد نگران نبودم ... می دانستم آنگونه خواهد شد که من می

. خواهم

با روحیه ای باز تر در دانشگاه و مطب حاضر می شدم و انرژی مضاعفم را

صرف بهتر کار کردن و بیشتر درس خواندن می کردم تا اینکه آن روز عطا

. تماس گرفت و خلق مرا تنگ کرد

. ــ بمون میام دنبالت باید بریم جایی

ــ کجا مثلا ؟

... ــ بعدا می فهمی

... ــ من با تو هیچ جا

. ــ اینو که همیشه می گی ... پایین منتظر می مونم ... زیاد طولش ندی

با همین یک جمله اعصابم را تحریک کرد . همه ی خوبی هایش را نادیده

گرفتم.... آنقدر که تصمیم گرفتم تا قبل از آمدنش مطب را ترک کنم . از


romangram.com | @romangram_com