#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_228

. مادر به اتاق بچه ها بازگشته بود و عطا هنوز در اتاق بود

ــ مطمئنی خوبی دیگه ؟

نگاهش نکردم . هر بار نگاه کردن حسی را که از آن می ترسیدم قوی تر می

. کرد : خوبم ... فقط تنم کوفته ست که اونم خوب میشه

ــ می خوای نماز بخونی ؟

... ــ آره

از لب تخت بلند شد : حالا که خیالم راحت شد برم یه چند ساعتی بخوابم

.

حرفی نزدم ... وقتی رفت در را پشت سرش بستم . محبت هایش از یک

جنس خاص بود ... به دل می نشست و می شد راحت باورش کرد ! عصبی

از جولان دادن آن افکار سر تکان دادم و به نماز ایستادم اما ... چرا ذهنم

مدام در گیر او بود ؟ باید راهی برای فرار و رهایی از آن پیدا می کردم .

. فعلا نباید به این احساسات میدان می دادم

بعد از نماز دیگر خوابم نبرد و ترجیح دادم نگاهی به جزواتم بیندازم . با

اینکه همه را خوب بلد بودم اما خواندنش می توانست راهی برای

نیندیشیدن به چیزی باشد که می توانست سد راه خوشبختی ام باشد . من

نمی خواستم با ازدواج در جا بزنم ... باید پیشرفت می کردم .. بزرگ و

. چشمگیر


romangram.com | @romangram_com