#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_227
مادر که هنوز اخم داشت خنده ای کم رنگ و محجوب در صورتش نمایان
شد و من با غیض به او که آن طرف تر ایستاده بود نگاه کردم : هه هه
خندیدیم ... چه بی مزه ! جلو بزرگتر یه کم ادب خرج کنی به جایی بر نمی
! خوره
هنوز طرح لبخند بر لبانش بود : ببین مادر... خوب شده ها ! دیگه نگران
!نباش
مادر که بینی اش حسابی سرخ شده بود دست بر پیشانی ام گذاشت : آره
. از این زبون نیش مارش که کار افتاد فهمیدم که خوب شده
لحنش هم محبت داشت هم سرزنش ... من نباید جواب آن همه دلواپسی
عطا را آنگونه می دادم .... لا اقل از نظر مادر با آن همه علاقه به او . شالم
را که عقب رفته بود جلو کشیدم : من حالم خوبه.. ممنون بابت نگرانی و
. پرستاریتون
. از تخت پایین آمدم و لباس هایم را مرتب کردم
مادر بر خاست: چیزی می خوری مادر ؟
. ــ نه ... ممنون ... سیرم
از کنار عطا گذشتم و اتاق را ترک کردم . نگاهی به ساعت بزرگ سالن
... انداختم ... چیزی به صبح نمانده بود
. وضو گرفتم و برگشتم
romangram.com | @romangram_com