#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_223

عطا رها را به آغوشش سپرد : خدا رو شکر که به خیر گذشت زن داداش ..

. نگران نباش

مادر با اینکه ندیده بود چه اتفاقی افتاده اما از تصورش اشک هایش روان

. شد .. هر دو مان را در آغوش گرفت و گریه کرد

عطا به سمت اتاق رفت : خدارو شکر بیدار شدم... اون دوتا گلابی هم که

.... نمی اومدن صدام کنن

منظورش به رضا و طاها بود ... آنها که گناهی نداشتند ... ترسیده بودند و

! دست وپایشان را گم کرده بودند

مادر را بوسیدم و اشک هایی که دوباره روان شده بود را پاک کردم . به

! راستی که تا مرگ فاصله ای نداشتیم

به اتاق رفتم ... چرا نقش او .. لب استخر با آن سر و روی آب چکیده و

نگاه نگران آنقدر پررنگ در خاطرم نشسته بود ؟؟ دستی به چانه ام کشیدم

...جای دستش هنوز هم داغ بود ... خدا یا این چه احساس عجیبی بود

!!؟؟

تب کردم . نه از سرما که از آن ترس شدیدی که به جانم ریخته بود ! سر

. شب بود که مبتلا شدم . نتوانستم شام بخورم . او و مادر نگرانم بودند

عطا برای چتدمین بار بی تاب و بی قرار گفت : برو حاضر شو ببرمت دکتر

.


romangram.com | @romangram_com