#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_222
با همه ی لرزی که به تنم افتاده بود از شرم در مقابل رضا و طاها احساس
. گرمای شدیدی به من دست داد
دست پیش آورد و موهای خیسم که حلقه شده بود را پشت گوشم فرستاد
و دستش را به سمت چانه امُسر داد و سرم را به سمت خودش گرداند :
اگه بیدار نشده بودم الان باید چه خاکی تو سرم می ریختم ؟؟
! دیگر جای ماندن نبود ! این دل رسوایم می کرد
بلند شدم . با آن لباس های خیس و چسبیده به تنم خجالت می کشیدم
... مقابلش راه بروم
فهمید و بلند شد و قبل از من رو به سمت ساختمان شد : بیا لباساتو عوض
. کن.. خیس بمونی سرما می خوری
نگاهم به هیکلش افتاد... رکابی مشکی به تن داشت و آب از سر تا پایش
. می چکید . نگاهم را گرفتم
!!....اگر او نرسیده بود ، خدای من تصورش هم دردناک بود
مادر که تازه از حمام بیرون آمده بود با دیدن سر و وضع ما متعجب گفت :
کجا بودین شماها ؟
رها با دیدنش شروع به گریه کرد : من افتادم تو استخر .. داشتم غرق می
... شدم آبجی می خواست منو نجات بده خودشم داشت غرق می شد
... مادر با همه ی دلواپسی اش به صورتش چنگ زد : وای خدا مرگم بده
romangram.com | @romangram_com