#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_221
... هم عمیق و درد آلود چون با آب و سرفه همراه شد
وقتی زمین داغ لب استخر را لمس کردم به گریه افتادم خودم را روی رها
... انداختم ... حرکتی نداشت
عطا مثل من گیج و بی دست و پا نبود با فشار به شکمش سعی کرد آب
هایی که خورده بود را بیرون بفرستند ... سریع به او تنفس دهان به دهان
داد .... به گریه و التماس به خدا افتاده بودم ... حنجره ام از شدت سرفه
! و گریه می سوخت ... رها را از خدا می خواستم
بی رنگ عطا نشست : خدایا شکرت
... اولین سرفه ای که کرد لبخند بر لبانِ
رها به گریه افتاد ... در آغوش کشیدمش و با شدت بیشتری بی اختیار
! گریستم .... چقدر آب خورده بود و چقدر شدید سرفه می کرد
عطا او را از آغوشم گرفت و بوسید : آخه قربونت برم چرا مواظب نبودی
عمو جون ؟
ِب سرتا پا خیس انداخت و بی پروا با آن اخم و لحن
بی حجا
نگاهی به منِ
محبت آمیز گفت : دورت بگردم مگه شنا بلد بودی خودتو به خطر انداختی
؟؟
romangram.com | @romangram_com