#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_219

من آن مستم که در میخانهای از دست خواهد رفت

اگر دستان تو پر کرده باشد استکانش را

عجیب بود اما دیگر از او دلگیر نبودم ! اما نظرم به این راحتی نسبت به

او و کل ماجرای عشق و عاشقیش عوض نمی شد ! ازدواج با او یعنی ادامه

! پیدا کردن این بدبختی و بیچارگی .. دست و پازدن توی همان نداری

و من هرگز این را نمی خواستم ؛ نه برای خودم نه خانواده ام . من می

توانستم امیدی به زندگی آن ها ببخشم . این شانس را نباید از خودم و آن

. ها با این ازدواج بی آتیه می گرفتم

بال و پرم باید به ظاهر با دل

به این نتیجه رسیده بودم که برای باز ماندنِ

او راه بیایم . دل او هر چند هرز می پرید اما خواسته ی نا معقولی از من

. نداشت که نتوانم با آن کنار بیایم

. می شد با کمی نرمش به راحتی به خواسته هایم برسم

آن چند روز می شد به عنوان بهترین خاطره ای که از سفر داشتیم در

ذهنمان نقش ببند اگر آن اتفاق برای رها نمی افتاد و آنقدر شوکه نمی شدیم

!

با رضا و طاها در کنار استخر توپ بازی می کردند من هم آنطرفتر مشغول

خواندن کتابم بودم و برای دقایقی همه ی حواسم از آن ها گرفته شد که


romangram.com | @romangram_com