#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_217
...کنم
نگاه متعجبم بی اراده در چشمانش نشست .خماری چشمانش ربطی به
مستی نداشت؟
اخم کرد : حق داشتی ناراحت بشی...الان یادم اومد ممکنه مکالمه ی
تلفنیمو شنیده باشی ! درسته؟
کاش چشمهایم مرا لو ندهد که ناراحتی ام از همین بوده . سریع نگاهم را
...گرفتم :نمی دونم از چی حرف می زنی
آرام و مطمئن گفت : ریحانه من تو رو بزرگ کردم ...می دونم احساست به
من عوض شده...اونقدر از من بدت نمیاد که وانمود می کنی...حق داری
بترسی و به آینده ی با من خوش بین نباشی ... من درکت می کنم...اما
دارم عوض می شم ...قول می دم همون می شم که تو می خوای...فقط با
من راه بیای !ببین خودم دارم اعتراف می کنم که اشتباه می کردم و قول
می دم که دیگه تکرار نکنم .دارم همه ی اون کارهایی رو که تو خوشت
...نمیاد می ذارم کنار
دوست داشتم در نگاهش خیره شوم اما جرأتش را نداشتم .حرفهای
.شیرینش کام دلم را شیرین کرده اما هنوز باورش نداشتم
نگاهم همچنان پایین بود . گفت :ریحانه؟حرفامو باور می کنی؟
ارتعاش صدایم دست خودم نبود :می تونم باور کنم؟
romangram.com | @romangram_com