#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_216

آن روزهایم حالِ

!ناراحت شدنش غمگین می شوم ! حالِ

.مادر برای ناهار صدایم کرد اما میل و اشتها نداشتم : نمی خورم مامان

اخم کرد : چرا نمی خوری؟ باز می خوای بهونه بگیری؟ اون بیچاره که

...قسم خورد

.ــ نه مامان به این ربط نداره...کًلا اشتها ندارم

.ــ بلند شو بیا...اون اینطوری فکر می کنه و ناراحت می شه

...ــ به من مربوط نیست چه جور فکر می کنه

.باز هم بی اجازه وارد شد : مادر شما بفرما من راضیش می کنم

راستش از آمدنش خوشحال شدم و دلم لرزید .فکر نمی کردم به این

. راحتی باز هم کوتاه بیاید

مادر رفت و او به درون آمد نزدیک تخت ایستاد : مثه بچه ها چرا از ناهار

قهر می کنی؟

با اینکه از حضورش خوشحال بودم حرفی نزدم .نزدیکتر شد گوشی را از

دستم گرفت و روی میز گذاشت، دستم را گرفت و بلندم کرد . از تماس

دستش ...دستم را پس کشیدم .بیش از هر زمان دیگر از او خجالت می

. کشیدم.نگاهم را گرفتم . تاب نگاه خیره اش را نداشتم

دستش را بالا آورد و شالم را مرتب کرد : دارم رابطمو باهاش تموم می


romangram.com | @romangram_com