#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_215
! ـــ من نگفتم همه...فقط تو
حرفش را عصبی قطع کردم : دردم اینه که از دست تو خسته ام،از خودم
بدم میاد...چرا هر جای می رم هر جا میام باید تو باشی یا اثری از تو
وجود داشته باشه؟چرا این قدر تو کارهای من دخالت می کنی و بهم زور
می گی ؟ اون وقت توقع داری ازت خوشم بیاد؟
سعی اشت آرام باشد اما نبود : دخالتم تو کارهات همه به خاطر اینه که
خاطرتو می خوام...برام عزیزی...همه ی حواسم به اینه که می ری بیرون
و بر می گردی کسی مزاحمت نشه،دردسر واسه ات درست نشه ... ریحان
حق من این نیست با این همه عشقی که بهت دارم پس زده بشم ، تاب و
تحمل منم حدی داره...بهتره حِد خودتو بدونی و پاتو از گلیمت درازتر
نکنی...با این تکرار که دوستم نداری و زنم نمی شی و این حرفها خودتو
! خسته نکن... تو برای منی و برای من می مونی والسلام
با عصبانیت اتاق را ترک کرد و مبهوت از قاطعیت کلامش بر جای ماندم،از
حرفی که زدم بودم پشیمان بودم . دلم از اینکه این همه ناراحتش کرده
...بودم گرفت اما
دلم را نمی دانستم ، نمی دانستم اگر از او بدم می آید دیگر چرا از
حالِ
عجیبی بود
romangram.com | @romangram_com