#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_214

ــ ریحانه ؟ ریحان کجایی ؟

در اتاق را باز کرد و با دیدنم متعجب گفت : چرا جواب نمی دی ؟

نیم نگاهی به اجبار انداختم : چیکار داری ؟

... به درون آمد : بسمه ا....باز رگت گرفت ؟ چی شد ؟من که حرفی نزدم

همچنان خودم را سرگرم گوشی نشان دادم : من گفتم حرفی زدی ؟

کنارم نشست ، بی حفظ فاصله ؛ اخم آلود خوم را پس کشیدم : برای اینکه

.... ازت بدم بیاد نیاز نیست حتما حرف بزنی

جا خورد : ریحان؟ !از چی ناراحتی آخه؟

از چه ناراحت بودم؟ از اینکه شنیده بودم تلفنی...نه، نه دلیل ناراحتی ام

نمی توانست این باشد !پس چه بود؟ خودم هم نمی خواستم باور کنم که

دلیل ناراحتی ام همان است...با خودم تکرار کردم" دلیلش این نیست،من

" همیشه از او بدم می اومده !این که تازگی نداره

این بار نگاهش کردم : چرا فکر می کنی باید دلیل تازه ای پیدا کرده باشم تا

از تو بدم بیاد ؟

.برخاستم اما دستم را ناگهانی کشید و مجبور به نشستنم کرد

ــ تو غلط کردی از من بدت بیاد ... بگو دردت چیه؟

با غیظ دستم را کشیدم و نگاهم را در چشمانش نشاندم : واسه چی فکر

می کنی همه باید از تو خوششون بیاد؟


romangram.com | @romangram_com