#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_213
... اومدم بیرون
... خندید و ادامه داد : نه اون بچه ها که منظورته
رو گرفتم و به مادر نگاه کردم که حواسش به زیر و رو کردن سیخ های
کباب بود ... خواستم بنشینم که باز هم حواسم پرِت مکالمه ی او شد :
خب دیگه خبر عروسک ؟
اخم هایم در هم کشیده شد و زنی که چند بار دیده بودم در نظرم مجسم
شد . درحال خندیدن برگشت و نگاه آکنده از خشمم را دید و خنده بر
. لبهایش رنگ باخت . او دست از کارهای کثیفش بر نمی داشت
به درون رفتم . پر از احساسات بد شده بودم ... احساسات بد ! نمی
خواستم نامش را حسادت بگذارم ! نه حسادت نبود ... من به او و رفتارش
با آنهایی که ارتباط داشت حسادت نمی کردم چون ... چون علاقه ای به او
!! نداشتم
گوشیم را برداشتم و بی حوصله لب تخت نشستم
برایم مهم نبود ... اصلا هم مهم نبود اما نمی دانم چرا با او سرسنگین شدم
.نگاهش نمی کردم و نمی خواستم از کبابی که با آن همه شوق و ذوق
. درست کرده بود بخورم
برای چندمین بار صدایم کرد . تازه به اتاق آمده بودم و باز هم سرگرم
. گوشیم بودم و بازی با آن
romangram.com | @romangram_com