#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_212
زد :کجایی تو ؟ بیا امتحان کن ببین خوبب شده ؟
. نزدیک شدم . مادر هم کنارش نشسته بود و بچه ها مشغول بازی بودند
. به مادر لبخند زدم
عطا تکه ای کباب از سیخ جدا کرد و به سویم گرفت : به جون عزیزت از
. حقوقیه که تازه گرفتم
لبخندم ناخودآگاه بود . برای اولین بار صداقِت کلامش را احساس کردم .
مادر هم متبسم گفت : زیادی بهش سخت می گیری ریحانه ! داره کار می
. کنه ... بهتره باورش کنی
... بی حرف دست پیش بردم و لبخندم تکرار شد : کم کم دارم باور می کنم
... نگاهش به شادی نشست : نوش جونت
! چشیدم : عالیه ! دستت درد نکنه
نگاهش خیره ماند به لبخندم و مثل همیشه تاثیر لبخندم را که تبسمی بود
... بر لبانش دریافتم
موبایلش که زنگ خورد سیخ را به سمت مادر گرفت و گوشیش را از جیب
شلوارش بیرون آورد و نگاهی به آن و نگاهی هم به منو مادر انداخت :
. ببخشید
. از ما فاصله گرفت و سپس جواب داد
ــ به .. سلام ... چه عجب ؟ چطوری ؟ نه من خونه نیستم ... با بچه ها
romangram.com | @romangram_com