#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_211

اگر متوجه بود آن پوزخنِد ته کلامش برای چه بود ؟ به هر حال مهم نبود

. ...با اجازه ای گفتم و راهم را از آن ها جدا کردم

آن ها با هم به سمت ساختمان رفتند و من به سوی استخر ...چه آب زلالی

..انعکاس نور خورشید در آن خیلی زیبا بود . روی صندلی زیر سایه ی

درختی بلند قامت نشستم و چشم به آب آن دوختم . آرامش بخش بود .

قسمتی از آن را بید بزرگی سایه انداخته بود زیر بید با غچه ای بود پر از

گل ! لبخندی بر لبم نشست... واقعا منظره ی زیبایی بود. اما ذهنم درگیر

اتفاق چند لحظه پیش بود ... رفتارم درست بود اما اینکه آنگونه با نگاه و

پوزخند مسخره ام کرده بود ناراحتم می کرد .. چرا بیشتر اوقات عقاید

درسِت دیگران را به سخره می گرفتیم ؟ من از رفتارم پشیمان نبودم ...

صاحبخانه بود که بود من از عقیده ام دست بر نمی داشتم ... حتی به

شاید معمولی و برای خیلی ها عادی ! عطا هم

اندازه ی یک دست دادنِ

موافق بود ... این را از چهره اش خواندم ... و عجیب بود که با خودم که

به این جمله رسیدم آرام گرفتم ! مگر او مهم بود ؟ مهم بود که عقیده ام را

قبول داشته باشد ؟ آن هم با آن همه تفاوتی که با عقیده ی خودش داشت

!!؟

بوی کباب در فضا پیچیده بود و اشتها را تحریک می کرد . با دیدنم لبخند


romangram.com | @romangram_com