#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_210

. به ما رسید

جوانی حدودا "بیست و هفت یا بیست و هشت ساله با ظاهری متناسب با

وضع مالیشان پیاده شد . با عطا دست داد و احوالپرسی کرد و نگاهی به

. من انداخت و سلام آرامم را پاسخ داد

عطا بی میل معرفی کرد : شهاب سرمدی ... پسر آقای سرمدی رئیس

. شرکت

! همان مردی که در خانه دیده بودم

. مرا هم اینگونه معرفی کرد : نامزدم ریحانه

خوشم نیامد از این معرفی ... یعنی بی تفاوت بودم ... بدم هم نیامده بود

اما ... چندان دلخواهم نبود .. و این نرمش هرچند کم، اما عجیب بود نبود

؟؟

.لبخند بر لب راند و دست پیش آورد

! لبخند زدم اما دست ندادم : همچنین بنده

لبخندش ماسید و دستش را با مکث پس کشید . اما نگاهش رنگ تمسخر

به خود گرفت... از همان نگاه ها که تو را چون هم عقیده ی خود نمی بینند

. امل می خوانند

! عطا خونسرد گفت : ریحانه خیلی معتقده

. ــ بله ؛ متوجهم


romangram.com | @romangram_com