#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_209

. افتاد و خودم کلافه شدم . نگاهم را محجوبانه گرفتم ... جوابش را ندادم

بیرون رفت و من دقایقی پس از او به مادر و بچه ها پیوستم ... خوردن

ِز بیرون ویلا خیلی دلپذیر بود و دلچسب تر از

صبحانه در محوطه ی سرسب

آن ... نه ! محبت و نگاه هایش دلچسب نبود . فقط لحظه ای آنگونه تصور

. کردم

پس از آن دلم خواست کمی قدم بزنم ... هوا عالی بود . بوی سبزه و

درخت ! گل های زیبا و خوش بو ...چقدر زندگی در چنین مکانی را دوست

ِش دیگری به ای کاش داشتم های نداشته ام اضافه شد ! باید

داشتم . ای کا

برای رسیدن به هدفم تلاش می کردم . اگر بقیه توانستند بسازند من هم

. می توانستم

در افکار خودم و آینده ام غرق بودم که با ورود ماشینی به ویلا به خودم

... آمدم ... آرام پیش می آمد و از سوی دیگر عطا با گام های سریع

متعجب پرسیدم : این کیه عطا ؟

نگاهشرو به رو بود و ماشینب که وارد می شد : پسر صاحب ویلاست ...

روز قبل اینجا بوده گوشی و مدارکشو فراموش کرده از اتاقش برداره الان

... اومده ببره


romangram.com | @romangram_com