#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_208
بیدارم کردی ؟
آمد جلو و پرده را کنار زد ... نور به درون تابید : ببین چه صبح قشنگیه ....
ِز چشمای تو رو کم داشتم
. فقط نا
به طرفم برگشت : پاشو عزیزم یه آبی به صورتت بزن خوابت می پره دیگه
... اینقد نق نمی زنی
. لبخندش چه زیبا بود
نگاه گرفتم : مامان اینا بیدار شدن ؟
با همان لحن سرخوش پاسخم داد : همه بیدارن ... توام پاشو بیا دلم می
. خواد با هم صبحونه بخوریم
! نمی خواستم دل بدهم به محبت هایش ... من رامش نمی شدم
. ــ تو برو منم میام
کنار تخت ایستاد لباس های جذبش خیلی به او می آمد ،بیشتر مواقع هم
سفید می پوشید . دیدنی بود اما من باز هم نگاهم را مهار کردم . نگاه
. خیره اش را حس کردم و مجبور شدم سر بلند کنم
چهره اش آرام بود و نگاهش پر از حس های خوب : خیلی عزیزی ریحان !
!! خیلی
لبخند زد . دلم ... نمی دانم.. باز هم دلم یک جوری شد ! دلم به آن حال
romangram.com | @romangram_com