#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_207
دلاتون آروم به عطر و یاد خدا
تا به کجا می برد این دل مرا
سوی فنا می برد این دل مرا
در طلب حضرت سلطان عشق
تحت لوا می برد این دل مرا
بین که چه سان جانب دشت جنون
بی سر و پا می برد این دل مرا
از حرم خاصه ی اسرار خویش
تا به سما می برد این دل مرا
برای چندمین بار ضرباتی پی در پی به در خورد ، به سختی چشم باز کردم
... ، صدایش را شنیدم : بیداری ؟ اگه نه مجبورم بیام تو بیدارت کنما
. نگاهی به ساعت انداختم کمی از هفت گذشته بود
صدایم گرفته بود : چی می گی اول صبحی؟ بیدارم بابا .. اه نمی ذاره آدم
...
خوب شد شالم را بر سر انداختم ، در را باز کرد و به درون آمد . سرحال و
من ... صبحت بخیر عزیزم
. قبراق و لبخند به لب : سلام ریحانِ
چشم و رو در هم کشیدم : سلام... چه خبرخ اول صبحی؟ چرا اینقدر زود
romangram.com | @romangram_com