#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_206

. .نه من و نه خانواده ام

قبل از نشستنم خودش را کنار کشید و برایم جا باز کرد . دلش را

. نشکستم و بین او و رضا نشستم

. مادر بشقاب غذا را به سویش گرفت

گرفت و گذاشت مقابل من : نوش جونت بخور که معلومه خیلی گشنه

.... ای

... مادر گفت : خب الان براش می کشم

لبخند زد و با رضایت گفت : فرقی نمی کنه که مادر ! الان برای من بکش

...

مادر به مهربانی او لبخند زد : آخه زیاد کشیدم.. ریحان اینقدر غذا می

خوره ؟

و بشقاب دیگری به سمت من گرفت که من بشقاب او را برگرداندم ... او

دوبرابر من غذا می خورد آن هم با اشتها ، آنقدر که اگر می دیدی و گرسنه

هم نبودی باز هم دلت از آن غذا می خواست ! و من چقدر بدم می آمد از

آن دسته که آنقدر آرام و بی میل غذا می خورند که آدم را از اشتها می

! اندازند

!! ... به رویم لبخند زد ... ظاهرا بی تفاوت بودم اما

.... مهربانی اش کاری با دلم می کرد که


romangram.com | @romangram_com