#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_205
نه خیر ! تا روانی ام نمی کرد دست بر نمی داشت . برگشتم تا خنده ام
! را نبیند
! به دنبالم آمد و از همان دم در صدا زد : حله مادر... نگران نباش
! خجالت کشیدم ... دلم می خواست بر سرش فریاد بزنم
مادر خندید : برو لباستو عوض کن مادر ... الان غذا رو گرم می کنم شام
. بخوریم
عطا هر چه اصرار کرده بود مادر غذا نیاَوَرد او نپذیرفته بود و کار
دست پخت او
خودش را کرده بود و حالا با آن همه گرسنگی خوردنِ
! بهترین اتفاق ممکن بود
به اتاق سوم که ما بین دو اتاق دیگر بود رفتم . اتاق بزرگی بود با دو
. تخت یک نفره . هر کدام در یک سمت
وسایلم را در کمد دیواری سفید رنگ گذاشتم و لباس هایم را عوض کردم .
شلوار راحتی سفید و تونیک آبی رنگ با آستین های بلند ... شالم را هم که
. به خاطر حضور عطا بر نمی داشتم
تا من بروم مادر سفره را چیده بود و مشغول کشیدن غذا در ظرف بود .
روی زمین نشسته بودند ... مثل وقتی که خانه بودیم ... لبخندی بر لبم
نشست چه خوب که با همه ی نداریمان مثل ندید بدید ها رفتار نمی کردیم
romangram.com | @romangram_com