#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_203
دوباره عطا و این بار خنده ای پررنگ و اشاره ی ابرویش به اتاقی که گفته
.... بود و من از خشم لب و دندان به هم ساییدم : لعنتی ... ازت متنفرم
! ــ نیستی
رو گرفتم : برای من فرقی نمی کنه.. هرچی دورتر بهتر.. هر چی چشمم
! به ریخت و قیافه ی این عطا نیفته بهتره
به سمت در خروجی رفتم و صدای مادررا شنیدم : باز چی شد ؟ الان که
.. خوب بود
... ــ چی بگم ؟ می دونید که با یک من عسلم نمیشه خوردش
! ــ آره اما الان حس می کنم تو مقصری چون خیلی ناراحت بود
ــ آره .. تقصیر من شد .. شوخی نا به جا کردم ... الان از دلش در میارم
.
. بیرون رفتم و می دانستم خواهد آمد
چه نسیم خنکی می وزید شال سفیدم را به بازی گرفت و طره ای از
موهایم را بیرون آورد و پریشان کرد ... بوی خاک و تن و برگ درختان
. حس خوبی را روانه ی تن می کرد
ــ ریحان ؟
جوابش را ندادم و دستم به سوی موهایم رفت . آمد و رو به رویم
ایستاد که رو گرفتم و نگاهش نکردم : ناراحت شدی ؟ بابا منظوری نداشتم
romangram.com | @romangram_com