#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_201

. ــ خسته ام

. ــ الان میرسیم شام می خوری و می گیری راحت می خوابی

مهربان شده بود یا همیشه بود و من تازه حس می کردم ؟

. وقتی رسیدیم ساعت نزدیک به یازده بود

چه ویلای بزرگ و زیبایی . چقدر باصفا ... هوای پاک و خنک ! پر از دار

! و درخت .. خواب از سرم پرید : عالیه ... خوش به حال صاحبش

در حال برداشتن وسایل از صندوق عقب گفت : خوشت میاد ازش ؟

! ــ خیلی ! چه صفایی می کنن این پولدارا

... خندید : می خرم واسه ت .. از این بزرگتر و باصفا تر

به طرف برگشتم : تو خواب ؟

اخم کرد : حتما باید نیش بزنی ؟

! ــ خب حالا ... شما به دل نگیر

.... ــ واسه رو کم کنی تو هم که شده می خرم.. حالا میبینی

. خنده ام را جمع کردم : پیشاپیش تبریک می گم

. جوابم را نداد و من هم نگاِه عصبی اش را بی جواب گذاشتم

به دنبالش به درون رفتم ... خیلی شیک و تمیز ! مبله با اثاثیه ای لوکس

!

... ــ سه تا اتاق این پایین هست


romangram.com | @romangram_com