#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_200
مرا با این احساسات عجیب چه می شد ؟ چرا دوست داشتم به این
. تفریح بروم ؟ درست عکس آنچه که بر زبان می آوردم
*****
" لبت" نه " گوید و پیداست می گوید دلت " آری
که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری
دلت می آید اززبانی این همه شیرین
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان رانی ؟
نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را
! که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری
تو را چون آرزوهایت همیشه دوست خواهم داشت
بشرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری
چه زیبا می شود دنیا برای من اگر روزی
! تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری
"
"محمد علی بهمنی
خسته بودم و به زحمت چشم هایم را باز نگه داشته بودم . عطا مدام
حرف می زد ، با بچه ها و مادر شوخی می کرد و می خواست به آن ها
خوش بگذرد . حواسش به من هم بود : خوابت میاد ؟
romangram.com | @romangram_com