#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_199
. دیوونه نشی بیای ها .. خودم یه کاریش می کنم
خندید : حالا شد ... زودترم بیا... خب ؟
به ظاهر کلافه " گفتم : نمیشه من بمونم ؟ کلاسم چی میشه ؟ "
ــ کدوم کلاس ؟ این هفته که دیگه کلاس نداری ... تا آخر هفته بر می
. گردیم
با حرص گفتم : من نخوام با شما همسفر و همُسفره بشم کیو باید ببینم
؟
خندید : شخص شخیص این جانب عطا خان! که متاسفانه یا
خوشبختانه بنده هم نفسم بسته به نفس جنابعالی .. بدون تو که خوش
نمی گذره قربونت برم ... هر چی شمال بودم و رفیقا نمی ذاشتن بیام از
.... ندیدنت عین برج زهر مار شده بودم
حس کردم از شرم سرخ شدم . کاش اینقدر به حرف هایش دقیق نمی
شدم و مثل همیشه سرسری و بی تفاوت می گذشتم.. اما نمی دانم چه
شده بود که از تجربه ی آن حس ... صادق باشم باید بگویم گاهی حس
خوبی بود ! با این حال هر چند توجه او خوب بود اما نباید می
! پذیرفتمش !نباید
. ــ منتظرتم خانومم ... مواظب خودت باش
! خداحافظی ام آنقدر آرام بود که شک دارم شنید یا نه
romangram.com | @romangram_com