#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_196

و در خشمت محبت را فهمید

بدان او بهترین دارايی زندگی توست

ده روز از فتن عزت گذشته بود ... مادر هم چنان امید وار و بچه ها شاد

! و سرحال از نبود پدری که مدام درحقشان ناپدری می کرد

به ظاهر رفیق اما ناباب نبود و ظاهرا

دیگر خبری از آمد و رفت رفیقانِ

همه ی آن آمد و شد ها زیر سر عزت بود .. آن همه بی بند و باری و قمار و

...همه از بوِد عزت بود و حال که نبود اوضاع فرق می کرد . خیلی هم

!فرق می کرد

عطا سره به راه بود . فقط گاهی به پرو پایم می پیچید گاهی به اجبار

یاد آورم می شد که باید آینده ام را برای او و به پایش تباه کنم ... چیزی

! که در نظرم محال بود ! امری ناشدنی

از دانشگاه بیرون آمدم که امید رضایی صدایم کرد و وقتی ایستادم

. خودش را به من رساند : سلام خانوم رازقی

ــ سلام بفرمایید ؟

. ــ جزوه تونو آوردم

جلسه ی قبل به او امانت داده بودم . لبخندی محجوبانه زدم : دیگه لازم

ندارید ؟


romangram.com | @romangram_com