#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_197

. دست در کیفش برد : نه دیگه .. یک دنیا ممنون

جزوه با آن کاور سفید رنگ را بیرون آورد و به طرفم گرفت . با تشکر

. گرفتم که گفت : مسیرتون کجاست ؟ برسونمتون

ناخود آگاه اخم های در هم عطای حسود در ذهنم مجسم شد : ممنونم

. اما مسیر طولانی نیست . همین اطراف کار دارم

! لبخند زد : هرجور مایلید .. پس مزاحمتون نباشم

با اجازه ای گفت و از من دور شد . جزوه را در کیفم گذاشتم و به راه

افتادم . چند ثانیه به او فکر کردم .. پسر خوبی به نظر می رسید البته من

نه با او نه با هیچ کس دیگر رابطه ی دوستی نداشتم و حتی در موردشان

کنجکاو هم نبودم ! فقط می دانم از بچه های درس خوان کلاس بود و

! جزوه ام را خواست چون یک جلسه غیبت داشت

. نگاهی به ساعتم انداختم ... باید زود تر به مطب می رفتم

خطم را عوض نکرده بودم . عطا می دانست ... پرسیده بود اما تماس

نمی گرفت و عجیب بود که آن وقت روز شماره ی در حال تماسی که روی

. صفحه ی گوشیم می دیدم شماره ی او بود

. ــ سلام

ــ سلام ریحان جان .. خوبی ؟

! چه خوش اخلاق


romangram.com | @romangram_com