#ساده_نیست_پارت_145


-هیچی به زندگیمون فکر کردم. به اینکه اگه نمی‌رفتی چی می شد؟

چپ چپ نگاهم کرد و گفت: هیچی باز هم به هم می رسیدیم. انتظار نداری بگم ولت می کردم؟ می دونی که اگه راضی هم نمی شدی می اومدم یه بلایی سرت می آوردم تا آخرش مجبور شی باهام ازدواج کنی.

خنده ی آرومی کردم و گفتم: و اون وقت آیا من می بخشیدمت؟

شونه ای بالا انداخت و گفت: واسه ی خودم می بودی بسه، بقیه ش با من خانوم. دست کم نگیرم.

خم شدم و بوسه ای روی گونه ش نشوندم که دست روی لپش گذاشت و گفت: خدا مرگم، آوا خانوم، پلیس می‌دید می خواستی چیکار کنی؟ دوربین ها چی؟

از ته دل خندیدم و برگشتم سر جام.

-انتظار نداری با یه بچه عقب ماشین گشت بهمون گیر بده؟

اونم لب گزید اما نتونست نخنده.

-نه والا مگه پیر شدیم؟ گشت به اون بشرم گیر می ده. حتما می گه خلاف شرعه.

قهقهه ای سر دادم و به کارینای مشتاق زل زده به ما چشم دوختم. مشتی حواله ی بازوی کارن کردم و گفتم: نچ_نچ این بچه فردا منحرف شد همش زیر سرتوعه. ببین با چه ذوقی نگاه می کنه!

کارن از آینه نگاهی بهش انداخت و با مشت به سینه اش زد.

-بابا فدای کاریناش بشه. نگاه کن بابایی که فردا مثل این مامانت شوهرت و حرص ندی. نفس بابا نگاه کن!

اخمی کردم و دوباره مشتی به بازوی کارن زدم، با صدای آخش خنده ی بلند کارینا به هوا رفت و ما دو تا رو هم به خنده انداخت.

دختر کوچولوی شیرینم می فهمید. با اوج بچه بودنش معنی عشق رو کنار من و پدرش درک می کرد. می خوام بگم براش، شب ها قبل خواب ماجرامون رو بگم تا بفهمه از پستی بلندی های زندگی!

با دیدن ماشین آرامش گوشه ای از اون باغ درندشت. رو به کارن دست دراز کردم و گفتم:

-وایستا کارن، همین جاست!

نگاهش رو به کلبه ی کوچولوی تو باغ دوخت و با ابروهایی بالا رفته گفت: واو، خوشمان آمد عجب جاییه.

کناری پارک کرد و من نگاهم زوم باغ سراسر درخت و استخر کوچیک گوشه ی باغ شد. آخ چه حالی می ده واسه آب بازی. با دیدن آرامش که خندون از توی کلبه زد بیرون به خنده افتادم.

موهای بلندش رو خرگوشی بسته بود و ورجه ورجه کنان از دست سینا آویزون بود. پسر کوچولوی شش ساله اشون هم کنارشون قرار داشت و مشتاق منتظر بود تا کارینای مشتاق تر رو بهش بسپارم تا بازی کنه.

romangram.com | @romangram_com