#ساده_نیست_پارت_146


از ماشین پیاده شدم و کارینا رو هم از صندلی مخصوصش بلند کردم و در آغوش کشیدم. با کارن به سمتشون قدم برداشتیم. با خنده رو به آرامش گفتم: یعنی خاک، دختر من خرگوشی بسته موهاش رو.

اخمی کرد و گفت: عه، مگه به سنه!؟ دلم خواست. تازه بیشتر هم بهم میاد، مگه نه سینا؟

و این مگه نه سینا نشون می داد دلش حمایت می خواد و اگه سینا یه درصد با من موافق باشه باید فاتحه ش رو بخونه.

صدای شاد سپنتا که بلند شد نگاهم رو به چهره ی کودکانه ش دوخت، چشم هایی کشیده و درخشان که حصاری پر پشت از مژه های تاب دار به دورش کشیده شده بود.

-خاله این مامان من و ول کن. می شه کارینا رو بدی؟

ابرویی بالا انداختم.

-مرسی سپنتا جونم، توهم با من موافقی عشقم. بزن قدش.

کودکانه و با ذوق دستش رو به دستم کوبید و گفت: خاله کارنیا!

سری تکون دادم و نگاهم رو به کارینای مشتاق تر از سپنتا دوختم.

-باشه عزیزم بریم داخل می دم دست تو.

آهی کشید و مظلومانه گفت: آخه کی قراره بزرگ شه با من ازدواج کنه؟

نه تنها سر من بلکه کارن و مامان باباش هم با قرچ قروچ به سمتش برگشت. صدای چشمم روشن آرامش که بلند شد سپنتا لب برچید و مظلومانه گفت: خو من زن می خوام. شما ها زن دارین من تنها موندم.

صدای خنده ی کارن که بلند شد دل و جرئتی به سپنتا بخشید.

-منم زن می خوام، می خوام خانومم کارینا باشه.

صدای خنده ی من هم از کلمه ی خانومم سپنتا بلند شد. خوشم میاد همه این حس مالکیت رو دارن حتی سپنتای کوچولو. بینیش رو با دو انگشتم کشیدم و گفتم: کی بهتر از آقا سپنتا. اصلا کارینا مال خود خودت.

لبخند دندون نمایی زد و گفت:

-پس خانومم و بده!

اینبار صدای خنده ی آرامش و سینا هم بلند شد. شاد بودیم کنار هم و با تمام مشکلات شاد می مونیم کنار هم.

امیدوارم لحظه هاتون خوش باشه و در پناه حق باشین.

romangram.com | @romangram_com