#ساده_نیست_پارت_144


سر روی شونه ش کج کردم و خندون گفتم: تا باشه از این خودشیرینیا. مگه تو بدت میاد؟

نگاه از آینه گرفت و سرش رو کج کرد و مقابل صورتم قرار داد.

-من؟ نه چرا بدم بیاد؟ لب گزیدم و سر پایین انداختم. هنوز هم بعد پنج سال زندگی مشترک مثل روزهای اول ذوق و شوق کنارش بودن رو دارم. هنوز هم عشقمون تازه است.

با صدای جیغ کارینا از هم فاصله گرفتیم و من به سمت اتاق تک دخترم پرواز کردم. روی تختش نشسته بود و موهای کوتاه خرگوشی ش رو که بیشتر شاخ شاخی بود و با نمک ترش می کرد رو می کشید و همزمان جیغش هم به هوا بود.

لباس عروسکی کوتاهش با اون جوراب های همرنگ لباس و اون پاپیون های کش موش یه دختر خوردنی برای من و باباش رو ساخته بود. دختر کوچولوی دو ساله م حاصل عشق من و کارنی بود که بعد اون همه سختی نذاشت آب توی دلم تکون بخوره.

بعد سه سال زندگی دوتایی تصمیم گرفتیم ادامه ش رو با حضور یه بچه، پر شور و شوق کنیم. اون سه سال بهترین سال های عمرم بود و از وقتی کارینا وارد زندگیمون شد یه زندگی فوق العاده رو تجربه کردیم. به سمت دخترکم قدم برداشتم و بغلش کردم.

-چیه مامانی؟ دختر مامان چرا جیغ می زنه؟

صورتم رو به شکمش نزدیک کردم و هوفی از دهنم بیرون دادم که صدای خنده ش بین اون اشک های بلورین به هوا رفت. لب های باز شده ش، اون دو تا دندون خرگوشی به جای بالا در اومدن از پایین در اومده رو به نمایش گذاشت و دلم ضعف رفت براش.

به سمت در برگشتم که با کارن لبخند به لب رو به رو شدم. دست هاش دورم حلقه شد و به سمت در خروجی رفتیم. امروز قرار بود با آرامش و شوهرش بریم یه چرخی بزنیم و دلی از عزا در آریم.

کنار کارن بودن بهترین ها رو برام رقم زد. مهربونی هاش، شیطنت هاش، دلخوریاش، غیرتی بودناش همه و همه لذتی داشت که من رو عاشق تر کرد. از همه مهم تر؛ خانومم گفتن هاش توی جمع دلم رو می برد.

وقتی می خواست من دلخور نشم و خجالت نکشم که توی جمع با احترام صحبت می کرد. وقتی که به اسم صدام نمی کرد و خانومم می گفت. وقتی یکی متلک بارم می کرد و دست های حمایت گر کارن دور کمرم حلقه می شد و سرم روی شونه ش قرار می گرفت بهترین حس دنیا بود. وقتی شب ها با نوازش دست هاش می خوابیدم، وقتی بدون وجود دست هاش نمی تونستم بخوابم یعنی اوج عاشقی.

وقت هایی که یه هفته می رفت ماموریت و من بدون نوازش هاش، بدون بازوش برای قرار گرفتن سرم، بدون دست هایی که دورم حلقه شه خوابم نمی برد.

چه شب ها که تا صبح باهاش حرف نزدم و از دلتنگی هام نگفتم. چه شب ها که تا صبح با گوشی برام قصه تعریف کرد تا خوابم ببره اما خودش خوابش برد.

و خب من کنار کارنم بهترین ها رو تجربه کردم. زندگی پر از خوشی و گاهی اوقات ناخوشی. اینکه زندگی همه امون یه مدتی بر وفق مرادمون نیست اشکالی نداره. بالاخره پستی و بلندی داره. شما برین بیرون برای تفریح هم برای رسیدن به یه جای زیبا و دنج و تکرار نشدنی باید از کوه هایی بالا برین، از سراشیبی هایی پایین بیاین تا به اونجا برسین و کنار مکانی که می خواستین کلی لذت ببرین.

بالاخره توی این بالا رفتن ها به حمایت نیازه. توی پایین اومدن ها به دستی نیازه که دستت رو بگیره تا زمین نخوری. اینجا مهم ترین رکن اینه که دست هم رو ول نکنین. البته که من می گم دست رو ول نکنین و کارن ادعا داره بعضی اوقات ول کردن دست بهتره.

شاید حق با اونه، ما اگه دست های هم رو ول نمی کردیم و زمین نمی خوردیم هیچ وقت برای کمک به بلند شدن دوباره پیش هم نمی اومدیم. درسته گاهی اوقات ول کردن دست ها هم لازمه.

با صدای کارن از فکر خارج شدم و هوم کشیده ای گفتم که به خنده افتاد.

-می گم کجایی خوشگلم؟

لبخندی زدم و نگاهم رو به کارینای مشتاق به بیرون چشم دوخته روی صندلی مخصوصش دوختم.

romangram.com | @romangram_com