#ساده_نیست_پارت_143


با لبخند ژکوندی گلویی صاف کرد و آروم خوند:

-حتی فکرشم نکن، یه روزی جا بزنم.

می نویسم امضا می کنم، می مونم.

با لبخند ادامه دادم:

-عاشقی سخته خودم می دونم.

با لبخند خوشرنگی روی لب هامون ادامه دادیم:

-تو کاریت نباشه بیا سرت و بذار رو شونه م!

با صدای دست زدن هایی با تعجب کارن رو هل دادم و مثل بچه ی خطا کار سر به زیر برگشتم سمت مامان و بابا که با لبخندی مهربون نگاهمون می کردن، همراه پدر و مادر کارن که با ذوق دست می زدن.

مامانش قدمی به سمتم برداشت. رو به روم قرار گرفت و با دست سرم رو بالا آورد. لبخندی به روم پاشید و با فشار به بازوم کمی به کارن نزدیک ترم کرد.

-خوشگلم، ما که دیدم تو بغل هم بودین حالا چرا دو متر فاصله می گیرن؟

لب گزیدم که خندید و دست کارن رو توی دستم قرار داد. صدای گریون مامان بلند شد:

-خوشبخت بشی عسل مامان، ببخشید اذیتتون کردم!

جلوی قطره اشکی که می اومد تا بریزه رو گرفتم و با لبخند لب زدم:

-ممنونم!

***

دستی به شالم کشیدم که سر کارن از لای در نمایان شد.

-خانومم کو؟

از آینه نگاهم رو بهش دوختم و گفتم: خانومتون اینجاست.

ابرویی بالا انداخت و به سمتم اومد. دست هاش دور کمرم حلقه شد و بهم چسبید. از توی آینه نگاهم کرد و گفت:که خانومم اینجاست؟ حالا خانومم رو بغل می کنم تا واسه من خودشیرینی نکنه.

romangram.com | @romangram_com