#ساده_نیست_پارت_141
مادرش به سمتم برگشت و غمگین گفت: دخترم می دونم دیگه اشتیاقی برات نمونده اما اینجوری نمی شه. برین توی اتاق سنگ هاتون رو وا بکنین بعد بیاین نظرتون رو بگین.
دسته ی مبل رو گرفتم و رو به کارن گفتم: نیازی به صحبت نیست، من جوابم مشخصه!
دیدم عرق پیشونی کارن رو، استرس داره. هه! پدرش مشتاق گفت: خب؟
لبخندی به جمع زدم و یک کلمه زمزمه کردم:
-نه!
برای اولین بار روی صورت بابا اخمی نشست. کارن مبهوت به خودش اومد و ازجا پرید. رو به بابا ببخشیدی گفت و به سمتم قدم برداشت.
با خشونت دستم رو توی دستش گرفت و کشون_کشون به سمت حیاط رفت. اخمی کردم وسعی کردم دستم رو از دستش بیرون بکشم.
-هوی یابو. دسته، درد می گیره!
بدون توجه به حرفم فشار بیشتری وارد کرد و از در خونه خارج شدیم. با هجوم گرمای بیرون و دیدن آسمون آبی که سورمه ای رو به مشکی شده بود.
دستم رو از دست کارن خارج کردم و اومدم برگردم که به سمت دیوار هلم داد. با ضربه کمرم به دیوار برخورد کرد و آخم به هوا رفت. چشم غره ای حواله ی چشم های نگرانش کردم و گفتم: خر، خره. احمق دیوونه، روانی سادیسمی!
انگشت اشاره ش روی لبم نشست و وادار به سکوتم کرد.
-هیش، هیچی نگو.
چشم ازش گرفتم و خواستم برم داخل که دست هاش به دیوار پشت سرم کوبیده شد و حصاری برای من درست کرد. از لای دندون های کلید شده ش، غرید:
-که جوابت نه؟
سرتق سری به معنای آره تکون دادم، سرش به سمت صورتم جلو اومد و ادامه داد:
-آوا، برگشتم. مامانت راضی تر از هرکسیه، کسی مخالفمون نیست. بس کن!
زهرخندی کردم و گفتم:
آمدی، جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ -بيوفا حالا كه من افتادهام از پا چرا؟
نوشدارويی و بعد از مرگ سهراب آمدی!سنگدل، اين زودتر میخواستی حالا چرا؟
romangram.com | @romangram_com