#ساده_نیست_پارت_140


-چرا چایی نریختی؟ بدو بریز بعد من هم بیار!

جانم؟ بعد مامان چایی ببرم؟ پوزخندی که تحویل مامانم دادم خیلی اذیتم کرد. این اون مامان نیست، انگار از همه راضی تر توی جمعه و چه بد موقع فهمیده باید جبران کنه. حالا که من نمی خوام و نمی شه!

دستی توی هوا تکون دادم و نگاهم رو به عقربه های مشکی رنگ ساعت دوختم.

-خودت بریز مامان حال ندارم.

ندیده هم صورت غمگینش قابل تشخیص بود. دست خودم نیست، اما بد شده باهام. اون موقعی که حال و روز من این بود مامان نبود که نگفت یا من یا این پسره؟ حالا منم می گم هیچ کدوم، ولم کنین به حال خودم. می خوام یکم نفس راحت بکشم.

اصلا می خوام برم سفر دور دنیا، شاید اونجا به سرم زد دوماد فرنگی هم براشون آوردم. اون وقت دیگه مامان خانوم برای پلیس بودنش گیر نمی‌ده که، می‌ده؟

سینی چای که روی میز قرار گرفت بدون نگاه گرفتن از ساعت غمیگن گفتم: خودت ببرش مامان، هر وقت صلاح دیدین هم صدام کنین بیام!

آه عمیقی کشید و با سینی بیرون رفت. شنیدم صدای عه چرا شما آوردین مامان کارن رو، صدای باباش که گفت: این دختر خانوم خوشگل نمی خواد خودش رو به ما نشون بده؟

چشم هایی که لحظه به لحظه پژمرده تر می شدن رو از ساعت گرفتم و از جام بلند شدم. لیوانی از جا لیوانی برداشتم و پر از آب کردم. یک دفعه سر کشیدم که چندین قطره از زیر لیوان سرازیر شد و لباسم رو خیس کرد.

بی خیال لکه های خیس روی لباسم دوباره روی صندلی نشستم. سرم رو روی میز قرار دادم و سعی کردم از باد سرد کولر که توی هوای گرم تابستونی بهم کمی آرامش منتقل می کرد، استفاده کنم.

صدای مامان که از توی حال می گفت: آوا جان مادر می شه بیای؟

از روی صندلی به زور بلندم کرد. لخ_لخ کنان با قیافه ی از جنگ برگشته م جلوی ورودی آشپزخونه قرار گرفتم که همه ی نگاه ها به سمتم چرخید.

پدر و مادر کارن لبخند مهربونی زدن. پدرش گفت: به_به آوا خانوم، چشم ما به جمال شما روشن شد خانوم!

نیمچه لبخندی به خاطر حفظ آبرو زدم و سلام زیر لبی دادم. بی حال روی تک مبلی، دور تر از همه ی افراد نشستم و به بابای مثل خودم بی خیال و کارن اخمو نیم نگاهی کردم.

چیه فکر کردی الان میام پیشت می گم آخی عمویی جیگیلی جیگیلی اخمات و وا کن؟ برو بابا انقدر اخم کن تا بهم گره بخورن بی ریخت بد قواره شی بهت زن ندن انشاا...!

وایی آوا، از یه طرف نمی خوای زن بگیره از یه طرف توی جوابت موندی؟ باباش به سمتم برگشت و گفت: آوا جان، فکر نکنم دیگه نیازی باشه برین توی اتاق و حرف بزنین. دختر گلم شما نظرت هرچیزی که باشه باز هم روی تخم چشم ما جا داری و مثل دختر نداشته امونی.

بابا آروم گفت: اختیار دارین، کارن هم مثل پسر نداشته ی ماست.

پوزخندی زدم و ابرویی بالا انداختم.

-پس بفرمایین ما خواهر_برادریم!

romangram.com | @romangram_com