#ساده_نیست_پارت_139


چشم هایی که لحظه به لحظه پر و پر تر می شدن رو ازش گرفتم و دست به سمت در دراز کردم.

-برو بیرون!

تخت بالا اومد و بعد مدتی صدای بسته شدن در اتاق خبر از رفتنش می داد. روی تخت دراز کشیدم و سرم رو توی بالشتم فرو کردم.

اشک ها یکی پس از دیگری از چشمم روی بالشت ریخته می شدن و خیس و خیس ترش می کردن. یادم می آد کارن رو بهتر از هرکسی یادم می آد. مگه می شه عشقم یادم بره؟

فقط دلگیرم، فقط دلم می خواد... دلم چی می خواد؟ دلم می خوادش، بیشتر از هر وقتی اما نمی خوام. در کنار این همه خواستن می خوام فراموشش کنم. کاش بد ضربه ای به سرم می خورد تا فراموش کنم! وای کارن، چیکارت کنم که دیوونتم؟

در با صدای آرومی باز شد، مسلما بابا همیشه در می زنه. مامان هم که کلا چی بشه بیاد اتاقم. حتما دوباره خودشه! سریع دستی به چشم های خیسم کشیدم و بدون اینکه به عقب برگردم با صدای گرفته ام گفتم: انقدر اذیتم نکنین، به چه زبونی بگم نمی شناسمت؟

صدای بابا که از پشت سرم بلند شد، باعث شد ده متر از جا بپرم.

-به همون زبونی که اون بنده ی خدا داره دیوونه می شه و تو هم این ور پر پر.

به تاج تخت تکیه دادم. بابا به سمت میز توالت رفت و روی صندلیش نشست. مهربون با یه لبخند نصفه و نیمه به چشم هام زل زد. لب گزیدم و چشم های خیسم رو به پارکت های کف اتاق دوختم.

-آوا، بابا چرا اذیتش می کنی؟

لب هام رو جمع کردم و مثل بچه ی خطاکار سر پایین انداخته چیزی نگفتم. چیزی ندارم که بگم، خودم هم دارم دیوونه می شم اما دست بر نمی دارم. دوباره صدای بابا شد دلیل حمایتی برای کارن.

-آوا، سرت رو بگیر بالا بابا. بچه که نیستین، دو سال و خورده ای از موقعی که جدا شدین گذشته. من به کارن اجازه دادم فردا شب با خانواده اش بیان، می دونم دوسش داری و حال خودت خیلی بدتر از کارنیه که خودش رو به در و دیوار می زنه تا بتونه ببینتت. پس امیدوارم فردا شب جواب درست رو بهش بدی تا خیال هر دوتون راحت شه. یا بگو نه و تا آخر عمرت همین طوری زندگی کن که البته من اصلا خوشم نمیاد از این تصمیم و یا بله رو بگو و امیدوارم با خوشی بعد این مدت طولانی کنار هم خوشبخت شین!

سر پایین انداختم، بابا راست می گه. باید تمومش کنم، این ماجرا باید تموم شه و همه چیز مشخص!

***

هیچ چیز مثل سری قبل نیست، خبری از اون دختر شر و شیطون دیوونه ی سر خواستگاری نیست! خبری از فالگوش وایستادن ها و دید زدن های یواشکیش نیست. خبری از لباس های خوشرنگ نیست!

کت و دامن ساده ی سورمه ای رنگی به تن کردم. نرم کننده ای به لب هام زدم تا کمی از اون خشکی و ترک_ترک بودن هاش کاسته شه.

توی آشپزخونه و روی صندلی نشستم منتظر زنگ در، استرسی ندارم چون از جوابم مطمئنم. با صدای زنگ بیخیال دستی زیر چونه ام زدم و به سلام و احوال پرسی های توی حال گوش کردم.

صدای خوشحال مامان تلخ خندی روی لبم نشوند. واقعا همه چیز چه جذاب عوض شده، دقیقا صد و هشتاد درجه تغییر بد روم اثرگذاشته.

با ورود مامان به آشپزخونه نگاه بهش دوختم، لبخند روی لبش کنار رفت و اخمی کرد.

romangram.com | @romangram_com