#ساده_نیست_پارت_138


...

از خاطرات بیرون اومدم، اون دختر بچه با موهای خرگوشی بلند و لخت من بودم و چه خوب یادم می اومد.

تقه ای به در خورد و صدای بابا بلند شد:

-آوا جان بابا، بیداری؟

بفرماییدی زمزمه کردم که در باز شد. عروسک رو سرجاش قرار دادم و به سمت بابا برگشتم. لبخند مهربونی زد و گفت: کارن اومده بابا، می خواد بب...

چشم فشردم که بابا حرفش رو قطع کرد. آخ، چه خوب که خود بابا فهمید نباید چیزی بگه و اگر نه کنترلی روی تحمل خودم نداشتم.

چشم باز کردم که تلخ خندی زد و باشه ی آرومی زمزمه کرد، از اتاق خارج و در پشت سرش بسته شد. روی تخت ولو شدم و آهی کشیدم. خدایا یادم میاد؟ نه، نمیاد!

با باز شدن یهویی در از جام پریدم و به پسری زل زدم که عصبی وارد اتاق شد. یا خدا، این چه جوری اومد؟ وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست که دلم هری ریخت. چرا در رو می بنده؟

به سمتم قدم برداشت که پاهام رو توی شکمم جمع کردم و روی تخت، گوشه ای درخودم مچاله شدم. عصبی نگاهم کرد و گفت: ببین آوا، کار ندارم من رو یادت می آد یا نه. اما من از تهران انتقالی گرفتم به خاطر جنابعالی اومدم مشهد خونه و همه چیز گرفتم تا وقتی حالت خوب شد باهات ازدواج کنم. حالا می خواد خوشت بیاد یا نه اما تو خانوم منی!

خانومم، خانوم من! آشنا ترین کلمات مورد علاقه م. عصبی نشدم، آرامش عجیبی وجودم رو تسخیر کرد اما من این رو نمی خوام.

چشم بستم و درجا بعد نفس عمیقی بازش کردم. با بالا ترین صدایی که سراغ داشتم رو بهش داد زدم: نفهمی یا خودت رو زدی به نفهمی؟ احمق یادم نمی آد و کسی هم نمی تونه زورم کنه به انجام کاری.

چشم بست و توی مدت حرف زدن هام با آرامش سرجاش وایستاد. بعد تموم شدن حرف هام به آرومی چشم باز کرد و به سمت تخت قدم برداشت و کنارم روش نشست که به کناری رفتم و ازش فاصله گرفتم.

پوزخندی زد و گفت: چرا می‌ترسی ازم؟

زل زدم توی چشم های خوشرنگش و گفتم: چون نمی‌شناسمت، نباید بترسم؟ حرکات من طبیعیه، کاری ندارم می خوای باور کنی می خوای نه اما من نم...

پرید وسط حرفم و غرید:

-چطوری با خانوادت کنار اومدی و می شناسیشون؟

پوزخندی زدم و کم_کم اون پوزخند به خنده ی بلندی بدل شد.

-وای، عزیزم. حواسم نبود اون ها خانوادمن، از اول بزرگم کردن.

چشم هاش بسته شد و صداش رنگ بغض گرفت: منم دیوونتم!

romangram.com | @romangram_com