#ساده_نیست_پارت_136
بی توجه بهش به فکر فرو رفتم، چیزی به یاد می آرم؟ فشار بیار، چی یادم می آد؟ در اتاق با ضربه ی بدی باز شد که هرچی رشته کرده بودم پنبه شد. تازه داشتم چیز هایی رو به یاد می آوردم.
پسری با چشم های سبز_آبی نگران وارد اتاق شد و نگاه بی قرارش رو به چشم هام دوخت. با دیدن باز بودنشون، لبخند پر شوقی روی لبش نشست و چشم هاش پر از اشک شد.
بی توجه به وجود پرستار، به سمتم قدم تند کرد و آروم در آغوش کشیدم. قطره اشکی از گوشه ی پلکم چکید که تعجبم رو بر انگیخت.
برای چی گریه می کنم؟ به سختی آخی از دهنم خارج کردم که ولم کرد و با چشم های لرزونش نگاهم کرد. دستی به بازوم کشید و آروم گفت: جانم؟ چیزیت شد عزیزم؟
اخمی کردم و سرم رو پایین انداختم. لب زدم:
- من شما رو نمی شناسم!
همین جمله کافی بود تا فرو بریزه، انگار انتظار این حرف رو از من نداشت. شکستنش رو به چشم دیدم اما چیزی نگفتم و دوباره سر بالا اومده ام رو پایین انداختم. صدای ناباورش بلند شد:
-امکان نداره!
سر بالا کردم و با سرد ترین حالت ممکن گفتم: امکان داره یا نه من یادم نمیآد شما کی هستی، چیکار کنم الان؟ می خوای دوباره بخوابم شاید برگردم یادم اومد.
بی توجه به حرف هام به سمت پرستار برگشت و گفت: چرا چیزی یادش نمیآد؟
پرستار نیم نگاهی بهم انداخت و آروم گفت: طبیعیه. ضربه ی بدی به سرشون خورده اما ما پیش بینی می کردیم اگه بهوش اومدن حافظه اشون رو هم به دست بیارن!
پسر کلافه دستی به موهاش کشید و قدم زنون طول و عرض اتاق رو ترک کرد. ناگهان سر بلند کرد و ملتمسانه نگاهش رو به چشم هام گره زد.
-آوا، من رو یادت نمیآد؟ کارنم، همونی ام که هم رو دوست...
اخمی غلیظی روی پیشونیم جا خوش کرد و بی اراده داد زدم:
-آقای محترم، می بینی حالم خوب نیست و گیر دادی بهم. برو بیرون نمی خوام کسی مزاحمم شه.
پرستار شونه ای بالا انداخت و به سمت در اشاره کرد. نگاه کلافه ی پسر رو روی خودم حس کردم، بعد مدتی در بسته شد و پرستار کنارم وایستاد.
-عزیزم، واقعا چیزی یادت نمیآد؟
چشم غره ای حواله ش کردم که لبخند مهربونی زد و گفت: باشه، باشه. من میرم!
سرم رو توی بالشت فرو کردم که بوی شدید مواد ضدعفونی بیمارستان توی بینیم پیچید و سوز عجیبی رو به وجود آورد. دستم رو جلوی بینیم گرفتم و لبم رو گاز گرفتم. چه بوی مزخرفیه!
romangram.com | @romangram_com